رقصیده بودم گویا
تا که ساعت دوازده بار نواخت
و من لنگه کفشی از خودم
در دالان دلت جاگذاشتم
چه ساده بودم وقتی فکر می کردم لنگه کفش راگرفته ای
و در جستجوی منی
از سبد آرزوهای کال
سیب زهر آلود را گاز زدم و خفتم
و هزار بار در خواب خواندم
"همدست جرم های عاشقانه
مرا به میهمانی ناب ترین بوسه هایت ببر
تا از خوابی که عمری پلکهایم را بسته نگه داشته
بیدار شوم"
چه ساده بودم که به انتظار بوسه شفا بخشت ماندم
حتما این مسیر مال رو نیست
والا با اسب سفیدت می آمدی
بعداز این همه انتظار
تو حتی نوشدارویی نیستی
برای زیبای زیر خاک خفته
شهریور ۸۹
* به سرانجام خوش شخصیت های والت دیسنی مشکوک باش
*دقیقا یادم نمی آد زیبایی خفته چه جوری به خواب رفت ...شاید سیب شایدم چیزی دیگه
*نقاشی از خودم