با من حرف بزن...
بگذار یادم برود که چقدر دلتنگم
بگو از پاییز
که چقدر آسمان ابریست،که چقدر هوا دلگیر است ،که چقدر خوشحالی
اگر خواستی بگو از برگهای زرد وقرمز و نارنجی که با ظرافت تمام از شاخه جدا می شوند
و سقوط می کنند
اگر خواستی بگو از مهاجرت پرنده های مهاجر
بگو از خانه ای که ویران شد، دیواری که ریخت، یا سقفی که بر سر زمین خراب شد
یا بگو از نزدیک شدن زمستان
شاید دلت خواست و از شب حرف زدی!از ستاره و ماه و خورشید شاید!
فرقی نمی کند.فقط حرف بزن...
باور کن دلتنگم!...
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 12:53 AM توسط g .! iii|
|